تبليغاتX
کمال باران

گفتم شاید من آدم عجیبی باشم . شاید من عجیب باشم که ناراحت شدم . یعنی اولش فکر کردم که ناراحت نیستم . گفتم این حس ناراحتی از مسخره بازی درونم سرچشمه گرفته آخه مگه میشه ناراحت بود ؟  کسی که مال مردم رو خورده بود کسی که اون همه حیله گر بود . کسی که اونی نبود که میگفت . خب حالا نیست . بهتر . نه نه نه نه نمیدونم چیم شده  . دیشب یکی از بچه ها که  این خبرو به من گفت یهو یه جوراییم شد . اما سعی کردم حسمو پنهون کنم . گفتم ناراحت شدم اما نه برای خودش به خاطر حس ناسیونالیستی. دروغ گفتم . فکر کنم فهمیدند .  نمیخواستم خودمو لو بدم اون وقت با نگاه های سرزنشگری رو به رو میشدم که : کی بود  این همه فحشش میداد ؟ کی بود که سوژه ی خندش کرده بود ؟ راستی چقدر با دوستانم بهش خندیده بودم ؟ یه ساعت ....؟ دو ساعت ... ؟یه ماه ... ؟یه سال.... ؟
امروز فهمیدم که این حسمو همه داشتند . از دوست اپوزیسیونم گرفته  که تو وبلاگش ساعت ها برای تخریبش وقت گذاشته بود تا  روزنامه هایی که از ناراحتی ها ٬بغض های فرو خوردش٬ خرد شدنش جلوی چشم ملیون ها آدم و ... شادمانانه مطلب میزدند . اونوقت با خیال راحت برایش فاتحه خواندم . نمازی را هم تقدیمش کردم . خواهش میکنم نخندید... اینکه چرا این خبر شد تیتر یک روزنامه های چپ ٬ اینکه چرا من یه مطلب دیگه ای آماده کرده بودم ولی حالا دارم در مورد او می نوسیم ٬ اینکه چرا وقتی دوست من بعد از شنیدن خبر مرگش خواست خودش را لوس کند و ما را بخنداند گفت : نفرین های مردم سرطانش شد باعث شد دیگه نخبه ای  نداشته باشیم با نگاه خشمگینانه دیگران مواجه شد٬ همه و همه یک جواب داره .
در چندین قسمت پیش مسافران ٬ بهرام در نامه اش به مافوقش تمام رذایل زمینی ها را نام برد و در آخر گفت : اما در کنار همه ی اینها زمینی ها چیزی دارند که ما در کل فضا نداریم . چیزی که باعث می شود آنها از همه ی این بدی ها  چشم پوشی کنند . چیزی که زمینی ها آن را انسانیت می نامند .

نوشته شده توسط آرمان در دوشنبه دوم آذر 1388 ساعت 23:4 | لینک ثابت |

تک و تنها تو اتاق نشسته بودم . هیچکدوم از بچه ها نبودند . یکی شون رفته بود شهرستان دوتا دیگه  کلاس داشتند و سروش هم حموم بود . خیلی حال میداد اتاق به اون شلوغی رو حالا آروم و خالی ببینی . تو حال خودم بودم نهایت لذت رو از این سکوت تکرار نشدنی می بردم. به یخچال تکیه داده بودم و عارف گوش می کردم _<< سلطان قلبم تو هستی توهستی....>> آهنگ گوش می کردم و فکر می کردم . به این که بعد از یک ماه چی تو این وبلاگمون بنویسم . از وقتی که خوابگاه اومدم انگاری که ذوقم کور شده بود . دیدن فیلم و خوندن رمان و رفتن به کارگاه داستان هم هیچ اثری نداشت . عارف کارش تموم شد و جا شو به حبیب داد .
-<< تو این زمانه ی بی های و هوی لال پرست / خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست >> انگار جرقه ای کل ذهنم رو روشن کرد . چقدر این شعرو دوست دارم . با خودم گفتم همین شعر با چند ماجرا از اون رو می نویسم .
یادمه اولین باری که این شعر رو دیده بودم شب امتحان فارسی ترم اولمون بود . کلی استرس امتحان داشتم . خیلی عقب بودم . شب بو د و من هنوز صفه ی 83 کتاب بودم . که با این شعر برخورم . همون موقع که این شعر رو خوندم به اصطلاح هندی ها یک دل نه صد دل عاشقش شدم . با خودم گفتم اگه خدای نکرده شاعر بودم همین شعر رو می گفتم . بالافاصله به سروش  که وضعیتی بهتر از من نداشت گفتم  -<<سروش این شعرو گوش کن ببین چه با حاله ! در این زمانه بی های ....>> و سروش بدون هیچ حرفی با موبایلش ور رفت و یه هو دیدم همین شعر از دهن حبیب خارج میشه . اون لحظه انگار نه انگار که فردا امتحان داریم و کلی هم عقبیم بدون  هیچ استرسی نشستیم و آهنگ رو تا آخرش گوش دادیم . اون هم دو بار ! یادمه چقدر حسرت خورده بودم که گوشی ساده ی 1208 داشتم و نمی تونستم این ترانه رو بگیرم .

ماه رمضون امسال بود  که از طرف یه جایی برای افطار دعوت شدم . من هم با ادب آدم ٬ دعوتشونو بر خلاف میل باطنی ام قبول کردم . ولی بودن تو اون محیط برام خیلی سخت بود . همون اول یه گوشه ای نشستم و لام تا کام حرفی نزدم . یکی از بچه های اونجا به من اشاره کرد و دستی هم به ریشش کشید و با صدای بلند و خنده ای موذیانه گفت -<< بعد از 22 خرداد ساکت شدی ؟ افسردگی گرفتی آره؟ >> و همه زدند زیر خنده . من ناخود آگاه این بیت رو خوندم -<< به مهمانی خرچنگ های مردابی / چگونه رقص کند ماهی زلال پرست >> این حرفم یا بهتر بگم این بیت مثل آبی رو آتش خنده هاشون ریخته شد . هر چند بعدها از تشبیه خودم به ماهی زلال پرست پشیمون شدم اما هیچوقت از اینکه اونا رو خرچنگ های مردابی خطاب کردم . احساس گناه نمی کنم .

توی مترو ایستاده بودم و طبق معمول دنبال افرادی بودم که با هم  حرف بزنند تا برم ببینم چی میگند . البته اینو بگما من اصلا اصلا فضول نیستم فقط یه کم کنجکاوم . فکر بدی در موردم نکنیدا ... بگذریم. تو این  احوالات بودم که چشمام دو تا پیر مردی رو شکار کرد که خیلی با هیجان داشتند رو مخ هم رژه می رفتند . با خودم گفتم این یکی سوژه رو نمیشه از دستش داد . آروم خودمو بهشون نزدیک کردم و با موبایلم بازی کردم تا شک نکنند که یه کنجکاو داره حرفاشونو گوش میده . اون یکی پیرمرده که یه کت و شلوار سرمه ای تنش بود با ریشی سه تیغ شده پیرمرد دیگه ای رو که یه پلیور و یه شلوار کتان مشکی پوشیده بود با کله ای که انگار هیچ وقت داشتن یه تار مو رو هم تجربه نکرده بود خطاب کرد : << من بدبختم ولی تو خیلی بدبخت تر از منی . حد اقل من یه چیزایی دارم . کسانی رو دارم که برای مرگم اشک بریزند . اما تو چی؟ کل عمرتو با کتاب و تئاتر و این مسخره بازی ها گذروندی. حالا اگه فردا سقط شدی چیز و هیچ کس رو نداری که یه فاتح خشک و خالی برات بخونه . >> پیرمرد مقابل سروشو تکون داد و با صدایی که تا ته وجودمو سزوند گفت -<<رسیده ام به کمالی که جز انالحق نیست / کمال دار برای من کمال پرست >> اینو گفت و از صندلی بلند شد . تنها چند ثانیه به ایستگاه مونده بود .

اومدن سروش از حموم مصادف شد با تموم شدن این ترانه و البته پاین تنهایی و یاد آوری خاطرات من .

شعر

در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست 

                       خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست

چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را       

                         برای این همه ناباورخیال پرست  ؟

به شب نشینی خرچنگ های مردابی                

                 چگونه رقص کند ماهی زلال پرست

رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند           

                   به پای هرزه علف های باغ کال پرست

رسیده ام به کمالی که جز انا لحق نیست      

                             کمال دار برای من کمال پرست

هنوزم زنده ام و زنده بودنم خاری ست           

                      به چشم تنگی نا مردم زوال پرست

محمدعلی بهمنی

نوشته شده توسط آرمان در دوشنبه چهارم آبان 1388 ساعت 20:25 | لینک ثابت |

زان   فکر   ناز  و   بازم  تنها  بود  شکایت
 گر شوکه ای ز حرفم بشنو تو این حکایت

 بامزد هست و منت هر جمله ای که میگم
 این  جمله ها  برایم   پولیست تا  نهایت

 انسان خنگ و خر  را  پول و مقام  باشد
با پول باش و بی مخ ٬ قانون  این  ولایت

در بحث و درس و اینها ای دل مپیچ که آنجا
<<سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت>>

پولش به رشوه مارا خون خوردو می پسندم
 آقا     روا      نباشد     پولدار    را    هدایت

ته ریش   جان   ما  را    بیمه  کند یارا
تسبیح جیب ما را پر می کند به غایت

من آن کسم که خواندم در مدرسه طریقت
فردی   بگفت   جانا   یک   راه  نو  برایت  

از هر رهی که رفتی  گشتی ذلیل و گمنام
 جاسوس  باش و آنتن  در سایه ی  عنایت

راز و نیاز شب  را و یا نماز  رب را
بر یار و بر نیاکان کامل بکن روایت

 این  راه  را  نهایت  صورت  وزیر باشد
کش صدهزار رتبه بیش است دربدایت

 هر چند بردی عقلم گشتم مثال شلغم
 مسرور و شاد گشتم از این همه حمایت

آرمان قبر حافظ لرزه گرفته اکنون
شیرازیان دانا! هشدار را رعایت 

                                                          

نوشته شده توسط آرمان در دوشنبه سی ام شهریور 1388 ساعت 17:39 | لینک ثابت |

‌‌‌‌‌خاطره:صدایش پر از غم و نگاهش پر از حسرت بود. آمد و کنارم نشست و دستش را روی شانه هایم گذاشت . ـ تو رو خدا خوب به حرفام گوش کن. خواهش میکنم . به خدا قصد نصیحت ندارم . فقط میخوام بدونی . میخوام راه منو نری.>> صدایش میلرزید . دستم رو روی دستش گذاشتم و نیم نگاهی بهش انداختم . اونم سرشو پایین انداخت و با مورچه ای که در تلاش برای بالا رفتن از پاهایش بود ور میرفت.         ـ همه از معلمها گرفته تا بچه ها به من می گفتند تو یه چیزی میشی . عاشق کتاب بودم . برای خودم نظریه پردازی شده بودم بعضی مسایل پیرامون خیلی ناراحتم می کرد . من هم نسبت به اونا که ریشه ی اکثرشون تو دین و حکومت بود انتقاد می کردم . شیوه ی حرف زدنم طوری بود که همه رو جذب میکرد.بین دوستها٬ فامیلها٬سر کلاس . تا اینکه ....>> بامشت به مورچه کوبید و نقش اونو به روی شلوارش موندگار کرد. صداش لرزش بیشتر به خودش گرفت.  ـ خیلی زیبا بود  بود. یه روز که تو پارک نشسته بودم کتاب می خوندم اومد کنارم نشست وسر حرف باز کرد و اخرش هم گفت برای یه روشنفکری مثل تو افت داره که دوستی از جنس مخالف نداشته باشه . این حرفش برام گرون اومد و از همون روز باهاش رابطه برقرار کردم . هر چی پیش میرفت کمتر میتونستم به چیز های دیگه فکر کنم انگار دلم و جادو کرده بود.>> بلندشد و خند ه ی بلندی سر داد . خنده ای توام با بغض. ـ بعد گفت تو چه جور روشنفکری که سیگار نمی کشی؟ مشروب نمی خوری ؟ پارتی نمیری ؟ همه ی اینارو گفت و من انجام دادم . >> وبغضش شکست ـ حالا هیچی نیستم اصلا مخم کار نمیکنه. یه روزی همون اومد و گفت خداحافظ اونچیزی که می خواستیم شدی . رفت و پشت سرشرو هم  نگاه نکرد . 

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

  آرمان: دوستهای من و همه ی کسانی که الآن این خاطره رو خوندیند . اون شخص به من نصیحت نکرد و فقط ذکر مصیبت گفت . ولی بدونیم که هم اکنون بیشترین  دامها برای جوونایی پهن شده که فکر میکنند . تحلیل میکنند.افزایش بی رویه مواد مخدر افزایش خانه های فساد افزایش فیلمهای سینمایی مبتذل و سرگرم کننده ی ایرانی به جای فیلم های اجتماعی و مفهومی آسان گرفتن خرید و فروش مشروب و اقسام مواد مخدر و ...  همه نشانه ای از این اوضاع است. همیشه یادمون باشه که ناهنجاری های بزرگ از ناهنجاری های کوچک شروع میشه. مواظب باشیم تا به طور ناخواسته اسیر این دام نشویم.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

 پس بییاید ما حوانان روشنفکر:                                                                                        هیچ گونه رفتارهی نا هنجار جامعه سنتی خودمان مثل   دوستی های هر چند ساده با جنس مخالف ٬سیگار و مواد مخدر ٬پرداختن بیش از اندازه به تیپ و قیافه و..انجام ندهیم .حتی اگر به ما برچسب خشک بودن را بزنند.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

شعر : در جوانی حاصل عمرم به نادانی گذشت            
      آنچه باقی ماند آن هم به پشیمانی گذشت

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

تاریخ : محمد رضا شاه وقتی که احساس خطر کرد و متوجه جوانان فکور شد تعداد مراکزرقص و مشروب خوری و فساد رو چند برابر کرد . فیلمهای مبتذل را در جوامع رواج داد . مواد مخدر را بیشتر وارد کرد . اما با همه ی این تدابیر جوانان ما باهوش تر از آن بودند که مورد بازیچه قرار بگیرند

------------------------------------------------------------------------------------------------------

دعا : در این شبهای مقدس بیایید برای هم دعا کنبم که خدا ما را به راه متفکران هدایت کند . ما را از این دامها نجات دهد. توانایی شناخت خوب از بد را به ما بدهد.  آمین ای خدا مهربان 

نوشته شده توسط آرمان در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 ساعت 1:44 | لینک ثابت |

كاسه ي صبرش لبريز شده بود  . ديگر تحمل نداشت . مي دانست كه به درخواستش نميرسد .  ولي باز هم درخواست كرد .

_خسته شدم از ديدن اين همه پليدي . از بچه هاي معصومي كه عاجزانه در مقابل آدمها براي فروش جنسشون هر كاري مي كنند . از دستهاي جواناني كه در جيب ها هرز ميره. از بدن هاي دختر هايي كه طمعكارانه چشمهاي حريص پسرها را به سوي خود دعوت ميكنند. از پيرمرد تكيده اي كه منتظر كشيدن وزن اين و آونه.از...از...از همه چی.  قلبم شكست . منو از اينجا برداريد.

فردا در شهر همهمه اي به پا بود . مجسمه بزرگ و مشهور شهر به طور ناگهاني شكست . داد رفتگرها از جمع كردن اين همه تكه سنك در آمد. كاسه صبرشان لبريز شده بود.

نوشته شده توسط آرمان در دوشنبه دوم شهریور 1388 ساعت 15:48 | لینک ثابت |

مال خودش

گفت : حالا ميفهمم كه راست مي گفتي؟ اصلاحات هم مثل طناب پوسيده اي بود كه ما جوونا با خوش خيالي بهش چنگ زده بوديم .

گفتم : خدا رو شكر كه بالاخره فهميدي . آخه هنوز هم يه عده از جووناي خوش باور هستند كه فكر مي كنند كه جريان اصلاحات دلش به حال اونا سوخته . خدا رو شكر جوونا فهميدند كه اين جريان فقط به فكر قدرت طلبي اش بوده و در واقع تكميل كننده جريان محافظه كار _ اصول گراست نه نقطه ي متقابل اون.

گفت : حالا كه اصلاحات اينجوري از اعتماد جوونا سوء استفاده كرد خدا هم بدجوري سزاشو دادو با سر افتاد زمين. به نظر تو سرنوشتشون چي ميشه ؟

گفتم : چه عرض كنم والله... معتادي تو جوي آبي افتاد ٫چون حال بلند شدن نداشت٫ گفت : هر كي منو ورداش ٫ مال خودش.

تقدیم به همه جوانان روشنفکری که از اصلاحات نا امید شدند(آرمان)

نوشته شده توسط آرمان در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 ساعت 20:48 | لینک ثابت |

حجة الاسلام و المسلمین مسیح بروجردی نوه دختری امام خمینی که پدرش دکتر محمود بروجردی در سال های پایانی دولت خاتمی عهده دار مدیریت مرکز گفتگوی تمدن ها بود، درباره توجه ویژه پدربزرگش امام خمینی به رادیو بی بی سی، چنین می گوید:

«در نجف که بودیم مدتی از سال، زمان پخش اخبار رادیو بی بی سی ساعات 19:45 و درست مصادف با وقتی بود که امام نماز مغرب را خوانده و آماده انجام نوافل بودند ... اگر اخبار، مطلب خاصی داشت از سر نماز بلند می شدند و قشنگ می نشستند که بی بی سی را گوش کنند و در این حالت، شنیدن اخبار را بر خواندن نماز عشا مقدم می داشتند. یعنی اول بی بی سی را گوش می کردند و بعد نماز عشا را می خواندند.» (به نقل از کتاب برداشت هایی از سیره امام خمینی، به کوشش غلامعلی رجایی، ج4، ص 271)

اگر خاطرات شاه و بستگان وی را خوانده باشید حتماً به عمق بدبینی آنها به بی بی سی پی برده اید. آنها هنوز هم بی بی سی را از عوامل شکست رژیم پهلوی می دانند و همین مسأله را دلیلی بر وابستگی انقلاب ایران به منافع بریتانیا قلمداد می کنند.

اين دو نكته تاريخي را نوشتم تا به اهميت اين شبكه در تاريخ انقلاب اسلامي و واكنش دو شخصيت اصلي اين انقلاب نسبت به بي بي سي كه اين روزها علاوه بر راديو به شكل تلوزيوني نيز فعاليت ميكند ٫ پي ببريم . استقبال زياد مردم از اين رسانه نشان از اين حقيقت دارد كه آنها چه قدر تشنه اخبار بدون سانسورند ٫  اين عطش به نیروهای خارج از ایران ریشه در اقدامات نادرست داخلی دارد. 

روز آغاز به كار شبكه تلوزيوني بي بي سي اميدوار بودم ٫اکنون  كه رقیبی جدی در صحنه حاضر می شود می تواند محرک خوبی برای اصلاح ساختاری صدا و سیما باشد. اميدوار بودم كه مسوولين به درستي با اين مساله برخورد ميكند .

ولي اكنون ميبينم كه چه اميدهاي پوچي ...  چه خوش خيال بودم. مسوولين با كارهاي همچون قطع شبكه٫ اخراج خبرنگاران انگليسي  ٫ تخريب رسانه اي اين شبكه و... صورت مساله را پاك كردند .

عدوي كه ميتوانست سبب خير باشد

نوشته شده توسط آرمان در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 ساعت 22:26 | لینک ثابت |
 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar